تبليغاتX
امام مهربون
منوی اصلی
 » صفحه نخست
 » پروفایل مدیر وبلاگ
 » پست الکترونیک
 » آرشیو وبلاگ
 » عناوین مطالب وبلاگ

پیوندهای روزانه
 » برگرد
 » یا ضامن اهو
 » شمس الشموس
 » مجنون امام رضا
 » امام رضا ع
 » بابام میگه امام رضا مریضاروشفا میده
 » زائر امام رضا

آرشیو
 » هفته اوّل بهمن 1390
 » هفته اوّل آذر 1390
 » هفته سوم مهر 1390
 » هفته چهارم شهریور 1390
 » هفته سوم اردیبهشت 1390
 » هفته اوّل اسفند 1389
 » هفته دوم بهمن 1389
 » هفته چهارم آذر 1389
 » هفته سوم آبان 1389
 » هفته چهارم مهر 1389
 » هفته چهارم شهریور 1389
 » هفته چهارم مرداد 1389
 » هفته سوم مرداد 1389
 » هفته دوم خرداد 1389
 » هفته اوّل خرداد 1389
 » هفته سوم اردیبهشت 1389
 » هفته دوم اردیبهشت 1389
 » هفته اوّل اردیبهشت 1389
 » هفته دوم اسفند 1388
 » هفته دوم آذر 1388
 » هفته چهارم مرداد 1388
 » هفته چهارم خرداد 1388

طراح قالب


سایر امکانات
 RSS 
POWERED BY
BLOGFA.COM



كمياب ترين كدهای جاوا برای وبلاگ نويسان

bahar22

كد پرواز پرندگان

 

  امام مهربون

 

 

حرم رضوی در آستانه سالروز شهادت امام رضا (ع)

 

نمایی از گلدسته حرم حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)

 

نمایی از گنبد حرم حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)

 

حرم رضوی در آستانه سالروز شهادت امام رضا (ع)

 

خراسان می‎دهد بوی مدینه                             خراسان کوه غم دارد به سینه

خراسان را سراسر غم گرفته                          در و دیوار آن ماتم گرفته

خراسان! کو امام مهربانت؟                            چه کردی با گرامی میهمانت؟

خراسان راز دل‎ها با رضا داشت                         چه شب‎هایی که ذکر یا رضا داشت

 

خراسان کربلای دیگر ماست                           مزار زاده‎ی پیغمبر ماست

خراسان! می دهد خاکت گواهی                     ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی

به دل داغ امامت را نهادند                              امامت را به غربت زهر دادند

دریغا! میهمان در خانه کشتند                         چه تنها و چه مظلومانه کشتند

امامِ اِنس و جان را زهر دادند                           به تهدید و به ظلم و قهر دادند

ز نارِ زهرِ دشمن، نور می‎سوخت                        سرا پا همچو نخل طور می‎سوخت

ز جا برخاست با رنگ پریده                             غریبانه، عبا بر سر کشیده

گهی بی‎تاب و گه در تاب می‎شد                        همه چون شمع روشن آب میشد

میان حجره ی در بسته می سوخت                  نمی زد دم ولی پیوسته میسوخت

 

ز هفده خواهر والا تبارش                               دریغا کس نبودی در کنارش

به خود پیچید و تنها دست و پا زد                     جوادش را، جوادش را صدا زد

دلش دریای خون، چشمش به در بود                 امیدش دیدن روی پسر بود

پدر می‎گشت قلبش پاره پاره                            پسر می‎کرد بر حالش نظاره

پدر چون شمع سوزان آب می شد                    پسر هم مثل او بی‎تاب می شد

پدر آهسته چشم خویش می‎بست                    پسر می‎دید و جان می داد از دست

پسر از پرده‎ی دل ناله سر داد                        پدر هم جان در آغوش پسر داد

 

"غلامرضا سازگار"

 


نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:0  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

تعویض پرچم گنبد حرم امام رضا(ع)

 

 

بقیه در ادامه مطلب...

 


نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:47  توسط محدثه 
ادامه مطلب | | لینک ثابت

آذین بندی حرم امام رضا (ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 14:43  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

مراسم غبار روبي مضجع شريف ثامن الحجج حضرت امام رضا عليه السلام با حضور مقام معظم رهبري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 13:5  توسط محدثه 
| | لینک ثابت



خلق از روز ازل مدیون عطر یاس بود     

  

   حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

   

      ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه     

 

          گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود








نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:46  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

اگر چه دورم از حرم به من رسیده کرمت

تو مهربونترینی و رأفت تو جهانیه

هر کسی عاشق تو شد شیعۀ آسمانیه

تو که راه رسیدن ما به خدایی آقا جون

شکر خدا که ما شدیم امام رضایی آقا جون

کبوتر حرم منم دلدادۀ مشهدِتم

دلم به مهر تو طلاست که خشتی از گنبدتم

 یک نگاهی کن به دلم ببین چقدر دوست دارم

به پای مهربونی ِ تو زندگیمو می گذارم

امام رضا ولم نکن که بی تو بیچاره می شمب

ی تو پناهی ندارم مونده و آواره می شم

هزار و یک اسم خدا نهان به اسم تو رضاست

سلسلة الذهب می گه دلم با حُبّ تو طلاست

باب الحوائج زاده ای از تو می شیم حاجت روا

تا زنده ایم فقط می گیم قربون تو امام رضا

بعد از نماز سلامی به شاه کربلا می دمب

ین حسین و مهدی تون سلام به تو رضا می دم

سلام می دم امید دارم جواب سلامم بدی

 به وقت مرگم ببینم به دیدن من اومدی

اگر نبودی آقا جون شیعه شدن صفا نداشت

خدا شناخته نمی شد اگر تو رو خدا نداشت

قشنگ تر از بهشت شده مرقد تو

آقا ولی خوب می دونی قشنگ نبود اگه حرم گدا نداشت

تو مثل زهرا می مونی مهربونی مهربونی

بدون تو عشق حسین این همه مبتلا نداشت

 اگر نبود لطف شما شیعه نمی شدیم آقا

بدون تو این دل ما شوقی به کربلا نداشت

 خوش به حال زائرای ساده و با صفا آقا

اون زائر روستایی که یه ذره ادعا نداشت

 


نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 16:53  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

شهادت امام رضا علیه السلام تسلیت باد.

دلش دریای خون، چشمش به در بود/ امیدش دیدن روی پسر بود

پدر می‎ گشت قلبش پاره پاره/ پسر می‎ کرد بر حالش نظاره

پدر چون شمع سوزان آب می شد/پسرهم مثل او بی‎تاب می شد

پسر از پرده ‎ی دل ناله سر داد/ پدر هم جان در آغوش پسر داد

 


 

 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20:19  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

اخلاق امام رضا
حلم: در شناخت‏حلم آن حضرت، شفاعت وى در نزد و مامون در حق جلودى كافى است جلودى كسى بود كه به امر هارون رشيد به مدينه رهسپار شد تا لباس زنان آل ابو طالب را بگيرد و بر تن هيچ يك از آنان جز يك جامه نگذارد. وى همچنين بر بيعت مردم با امام رضا (ع) انتقاد كرد. پس مامون او را به حبس افكند و بعد از آن كه پيش از وى دو تن را كشته بود او را خواست. امام رضا (ع) به مامون گفت: اى امير مؤمنان! اين پيرمرد را به من ببخش!جلودى گمان برد كه آن حضرت مى‏خواهد از وى انتقام گيرد. پس مامون را سوگند داد كه سخن امام رضا (ع) را نپذيرد مامون هم گفت: به خدا شفاعت او را درباره تو نمى‏پذيرم و  دستور داد گردنش را بزنند. در صفحات آينده تفصيل اين مطلب را در خبر مربوط به عزم مامون بر خروج از مرو، ذكر خواهيم كرد.

تواضع: در بخش صفات و اخلاق آن حضرت از قول ابراهيم بن عباس نقل كرديم كه گفت: چون امام رضا (ع) تنها بود و براى او غذا مى‏آوردند آن حضرت غلامان و خادمان و حتى دربان و نگهبان را بر سر سفره‏اش مى‏نشاند و با آنها غذا مى‏خورد. همچنين از ياسر خادم نقل شده است كه گفت: چون آن حضرت تنها مى‏شد همه خادمان و چاكران خود را جمع مى‏كرد، از بزرگ و كوچك، و با آنان سخن مى‏گفت. او به آنان انس مى‏گرفت و آنان با او. كلينى در كافى به سند خود از مردى بلخى روايت مى‏كند كه گفت: با امام رضا (ع) در سفر به خراسان همراه بودم. پس روزى خواستار غذا شد و خادمان سيه چرده خود را نيز بر سفره خود نشاند يكى از يارانش به او عرض كرد: اى كاش غذاى اينان را جدا مى‏كردى. فرمود: پروردگار تبارك و تعالى يكى است و مادر و پدر هم يكى. و پاداشها بسته به اعمال و كردارهاست.

اخلاق نيكو: در بخش صفات آن حضرت از ابراهيم بن عباس نقل كرديم كه گفت: امام رضا (ع) با سخن هرگز به هيچ كس جفا نكرد و كلام كسى را نبريد تا مگر شخص از گفتن باز ايستد. و حاجتى را كه مى‏توانست‏برآورده سازد رد نمى‏كرد. پاهايش را دراز نمى‏كرد و هرگز روبه‏روى كسى كه نشسته بود، تكيه نمى‏داد و هيچ كس از غلامان و خادمان خود را دشنام نمى‏داد. هرگز آب دهان بر زمين نمى‏افكند و در خنده‏اش قهقهه نمى‏زد بلكه تبسم مى‏نمود. كلينى در كافى به سند خود نقل كرده است كه مهمانى براى امام رضا (ع) رسيد. امام شب در كنار مهمان نشسته بود و با وى سخن مى‏گفت كه ناگهان وضع چراغ تغيير كرد. مرد مهمان دستش را دراز كرد تا چراغ را درست كند ولى امام او را از اين كار بازداشت و خود به درست كردن چراغ پرداخت و كار آن را راست كرد. سپس فرمود: ما قومى هستيم كه ميهمانان خود را به كار نمى‏گيريم. همچنين در كافى به سند خود از ياسر و نادر خادمان امام رضا (ع) نقل شده است گفتند: ابو الحسن، صلوات الله عليه، به ما فرمود: اگر من بالاى سرتان بودم و شما خواستيد از جا برخيزيد، در حالى كه غذا مى‏خوريد برنخيزيد تا از خوردن دست‏بكشيد و بسيار اتفاق مى‏افتاد كه امام بعضى از ما را صدا مى‏زد و چون به ايشان گفته مى‏شد آنان در حال خوردن هستند، مى‏فرمود: بگذاريدشان تا از خوردن دست‏بكشند.

كرم و سخاوت: هنگام ذكر اخبار مربوط به ولايت عهدى آن حضرت خواهيم گفت كه يكى از شاعران به نام ابراهيم بن عباس صولى به خدمت آن حضرت آمد و امام به او ده هزار درهم داد كه نام خودش بر آن ضرب شده بود. همچنين آن حضرت به ابو نواس سيصد دينار جايزه داد و چون جز آن، مال ديگرى نداشت استر خويش را هم به وى بخشيد. و نيز به دعبل خزاعى ششصد دينار جايزه داد و با اين وجود از وى معذرت هم خواست.

در مناقب از يعقوب بن اسحاق نوبختى نقل شده است كه گفت: مردى به ابو الحسن رضا (ع) برخورد كرد و گفت: به قدر مردانگى‏ات بر من ببخش. امام گفت: به اين مقدار ندارم. مرد گفت: به قدر مردانگى خودم ببخش. امام فرمود: اين قدر دارم. سپس فرمود: اى غلام دويست دينار به او بده.

همچنين در مناقب از يعقوب بن اسحاق نوبختى نقل شده است كه امام رضا (ع) تمام ثروت خود را در روز عرفه تقسيم نمود. پس فضل بن سهل به وى گفت: اين ضرر است. امام فرمود: بل سود و بهره است. چيزى را كه پاداش و كرامت‏بدان تعلق مى‏گيرد ضرر محسوب مكن.

كلينى در كافى به سند خود از اليسع بن حمزه نقل كرده است كه گفت: در مجلس ابو الحسن رضا (ع) بودم. مردم بسيارى به گرد آن حضرت حلقه زده بودند و از وى درباره حلال و حرام پرسش مى‏كردند كه ناگهان مردى بلند قامت و گندمگون داخل شد و گفت: السلام عليك يا بن رسول الله. من يكى از دوستداران تو و پدران و نياكان تو هستم، من از حج‏باز مى‏گردم و خرجى خود را گم كرده‏ام و با آنچه همراه من است نمى‏توانم به يك منزل هم برسم، پس اگر صلاح بدانى كه مرا به ديارم روانه كنى كه براى خدا بر من نعمتى داده‏اى و اگر به شهرم رسيدم آنچه از تو گرفته‏ام به صدقه مى‏دهم. امام (ع) به او فرمود: بنشين خدا تو را رحمت كند. آنگاه دوباره با مردم به گفت و گو پرداخت تا آنان پراكنده شدند و تنها سليمان جعفرى و خيثمه و من مانده بوديم پس امام فرمود: اجازه مى‏دهيد داخل شوم سليمان گفت: خداوند فرمان تو را مقدم داشت. پس امام برخاست و به اتاقش رفت و لختى درنگ كرد و سپس بازگشت و در را باز كرد و دستش را از بالاى در بيرون آورد و پرسيد: آن خراسانى كجاست؟پاسخ داد: من اينجايم. فرمود: اين دويست دينار را برگير و در مخارجت از آن استفاده كن و بدان تبرك جو و آن را از جانب من به صدقه بده. اكنون برو كه نه من تو را ببينم و نه تو مرا. مرد بيرون رفت. سليمان به آن حضرت عرض كرد: دايت‏شوم بخشش بزرگى كردى و رحمت آوردى، پس چرا چهره از او پوشاندى؟فرمود: از ترس آن كه مبادا خوارى خواهش را در چهره او ببينم. مگر اين سخن رسول خدا را نشنيدى كه مى‏گويد: آن كه به نهان نكويى آورد با هفتاد حج‏برابرى مى‏كند و آن كه پليدى و زشتى را اشاعه مى‏دهد، مخذول و خوار است و كسى كه در نهان گناه كند، آمرزيده است. آيا سخن اول را نشنيده‏اى كه مى‏گويد:

متى آته لا طلب حاجة

 

رجعت الى اهلى و وجهى بمائه (1)

ششم، فراوانى صدقات: پيش از اين از ابراهيم بن عباس صولى نقل كرديم كه گفت: امام رضا (ع) بسيار نكويى مى‏كرد و در نهان صدقه مى‏داد و بيشتر اين عمل را در شبهاى تاريك به انجام مى‏رساند.

پى‏نوشت:

1 - هرگاه بيايم نزد او تا حاجتى طلب كنم به سوى خانواده‏ام بازمى‏گردم در حالى كه صد دينار دارم.



نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:55  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

سخنان امام رضا(ع) درباره محرم
گـریـه كنندگان، باید بر مثل حسین (علیه السلام) بگریند، زیرا گریه بر او گناهان بزرگ را مى‌شوید.

نیز آن حضرت فرموده است:

«هـرگـاه مـاه مـحـرم فـرا مـى‌رسـیـد، پـدرم موسى بن جعفر(علیهماالسلام)، خندان دیده نمى‌شد و پیوسته انـدوهناك بود، تا ده روز سپرى مى‌گشت و روز دهم، روز مصیبت و اندوه و گریه‌اش بود و مى‌گفت: عاشورا روز شهادت حسین (علیه السلام) است.»

همچنین آن حضرت فرموده است:

«مـحـرم مـاهـى اسـت كه مردم دوران جاهلیّت هم جنگ را در آن حرام مى‌شمردند، ولى (برخى از) این امـّت، در ایـن ماه، ریختن خون ما را حلال شمردند و احترام ما را هتك كردند و زن و فرزندان ما را بـه اسـارت بـردنـد و چـادرهـامـان را آتـش زدنـد و اشیاى قیمتى ما را به غارت بردند و احترام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را درباره ما نادیده گرفتند. روز شهادت حسین (علیه السلام)، پلك‌هامان را خست و اشك ما را روان سـاخـت و عـزّت‌مـان را در سـرزمـیـن كـرب و بـلا(اندوه و گرفتـارى) بـه خـوارى مبدّل ساخت و براى همیشه، روزگار اندوه و گرفتارى را براى ما به ارث گذارد؛ بنابراین گـریـه كنـنـدگـان، بـاید بر مثل حسین (علیه السلام) بگریند؛ زیرا گریستن بر آن حضرت گناهان بزرگ را مى‌شوید.


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:41  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

سر بر دامن گل

در تمام نیشابور این خبر همچون نسیم وزیده بود. هر کس که آن را می شنید بی درنگ بقچه می پیچید و راهی می شد. انگار خدا روح دوباره ای به مردم داده بود.

ـ « شنیده ای علی ابن موسی الرضا به نیشابور می آید؟»
ـ « تا به حال امام را از نزدیک دیده ای؟»
ـ « من می روم به استقبالش ... با پا نه... با بال...»
 

عمری بود کارش سلمانی بود. موهای مردم را اصلاح می کرد. در همین اثنا پیرمرد دست های لرزانش را به التماس بالا گرفت:

ـ « من را هم ببرید...»

ـ « پدر جان شما برای این همه راه رفتن توان ندارید. منصرف شوید...»

 

بغضی تلخ گلوی پیرمرد را سوزاند... پس چگونه روی ماهش را ببینم؟ این همه انتظار کشیده ام که او بیاید و حالا...

اشک بر بستر گونه اش جاری شد. آهی کشید و پا کشان در گوشه ی اتاق زانو در بغل گرفت.

در بیرون از خانه ی پیرمرد غوغایی بود. انگار قیامت آمده بود. کار مردم از اشک شوق گذشته بود. گریبان می دریدند. دست های التماس و نیاز به سوی ابر کرامتش دراز کرده بودند. تا چشم می دید عاشق بود و دست ها و اشک ها... عاشقان، سراپا چشم و دل بودند و دست ها در حال راز و نیاز...

انگار خورشید جور دیگری می تابید؛ در مقابل چشمان امام کم سو به نظر می رسید.... گل بود و گلاب.

پیرمرد چنان در کنج خانه کز کرده بود که گویی بر جای خود خشک شده بود. درب خانه به صدا در آمد. که می توانست باشد؟ پسرانش رفته بودند امام را ببینند؟ که با من پیرمرد کار دارد وقتی امام در دروازه های شهر است؟ آرام از جای برخاست و در گشود...

چه می دید؟

حتی اگر نمی شناختش هم، از وقار چهره، متانت لبخند، نور چشمانش می شد فهمید کسی جز امام نیست...

پیرمرد دست و پای گم کرد، لبخند امام آرامش کرد، دعوت کرد امام را داخل.

ـ « بفرمایید... آقا جان... بفرمایید»

تمام حرف هایی که آماده کرده بود اگر امام را دید به او بزند از ذهنش رفت... گویی امام خود مقصد تمام زندگی پیرمرد بود. دیدنش... بوییدنش.

باور نمی کرد این امام است که حال او را می پرسد... چه بگوید؟ پیرمرد تا به حال به این جوانی نبود.
آقا فرمود:

ـ « سر مرا اصلاح می کنی؟»
ـ « پدر و مادر و جانم فدای شما یابن رسول الله!»

موهای امام را اصلاح کرد...
آقا فرمود: « تقاضایی از من بکن تا برایت برآورده سازم...»

امام با انگشت اشاره کرد به سنگ سلمانی پیرایش گری اش، طلا شد.
پیرمرد نگاهی بی تفاوت به طلا کرد... طلا می خواست چه کند؟ جواهری از طلا ارزشمند تر پیش رویش بود.

ـ « نه مولا جان... یک تقاضا بیش ندارم...»
امام قول داد و رفت...

سال ها گذشت. پیرمرد در بستر مرگ افتاد. پسرانش کنارش بودند. اما چشم می گرداند. انگار منتظر بود.

امام در آن لحظه در دامخانه ی مامون، با دانشمندان مباحثه می کرد. ناگهان رجال و دانشمندان چشم گردانیدند دیدند امام نیست... امام رفته بود که به قولش وفا کند.

دست پیرمرد را گرفته بود. سر بر دامن رضا (علیه السلام) داشتن چه لذت بخش بود. مردن در آغوش نور. چه خوش قول بود امام.

پیرمرد از آغوش امام به آغوش خدا پر کشید. چشمان منتظرش را دست های مهربان امام برهم گذاشت. چشمهایی که آخرین یادگاری اش از ان دنیا، عکسی بود از هشتمین امام...
اطرافیان تازه فهمیدند که پیرمرد آن روز در نیشابور چه آرزوی گرانبهایی از امام درخواست کرده بود...

 

قال الامام الرضا علیه السلام:

منْ زارنی على بعْد داری و مزاری اتیْته یوْم الْقیامة فی ثلاثة مواطن حتى خلصه منْ اهْوالها

اذا تطایرت الْکتب یمیناً و شمالًا و عنْد الصراط و عنْد الْمیزان (1)

 

امام رضا علیه السلام فرمود:

هر کس من را در این خانه دور دستم (مشهد) زیارت کند، روز قیامت در سه موقف نزدش آیم تا از هراس آنها خلاصش کنم

وقتی نامه اعمال را به راست و چپ برانند ؛ هنگام عبور از صراط و هنگام حساب کتاب

 

پاورقی :

1ـ من لا یحضره الفقیه جلد 2 صفحه 584 ـ عیون اخبار الرضا علیه السلام جلد 2 صفحه 255 ـ مسند الامام الرضا علیه السلام مقدمه صفحه 148 ـ امالی صدوق صفحه 121 ـ خصال جلد 1 صفحه 168

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 22:19  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

یه امام رضا دارم واسم بسه
 

نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 0:39  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

میلاد مسعود امام رضا علیه السلام بر همگان مبارک باد

مژده ای اهل رضا روی رضا پیدا شد

جلوه حسن الهی به فضا پیدا شد

ضعفا روی به گلزار ولایت آرید

که گل روی معین الضعفا پیدا شد

غنچه نجمه به دامان سحر گاه شکفت

بوی گل در نفس باد صبا پیدا شد

علوی طلعت او آینه حسن خداست

بر همه آینه حسن خداپیدا شد

موسی آن طلعت نادیده که در طور ندید

صبحدم در حرم موسی ما پیدا شد

جلوه باطن اسرار نهان را نگرید

به خدا آینه غیب نما پیدا شد

جان فشانید که جانان دو عالم آمد

درد آرید که ناگفته دوا پیدا شد

نجمه را نجمه نخوانید خدا می داند

این سپهریست کز او شمس ضحی پیدا شد

به دعا دست برآرید چرا خاموشید؟

قبله حاجت ارباب دعا پیدا شد

چنگ بر چنگ زن آهنگ غریبی بنواز

چه نشستی که غریب الغربا پیدا شد

کعبه جان به حرم خانه موسی آمد

یا که در مروه دل نور صفا پیدا شد

سوره فتح بخوانید علی می آید

آیت صبر بیارید رضا پیدا شد

با قضا گوی که مولای قدر می آید

با قدر گوی که سلطان قضا پیدا شد

اهل ایران همه جان از پی ایثار آرید

که ولی نعمت و مولای شما پیدا شد

کیمیایی نظری آمده کز یک نگهش

ازدرون سیه سنگ طلا شد

اختر برج ولایت چه مبارک سرزد

ماه افلاک ولایت چه بجا پیدا شد

گرچه گفتند که در خوف ورجا باید بود

خوف از خویش برانید رجا پیدا شد

آمد از راه کریمی که به باب کرمش

تاج شاهی به قدمهای گدا پیدا شد

ای زغم خسته برو غصه به دیا افکن

ای گره بسته بیا عقده گشا پیدا شد

برق رحمت زد و اوراق غضب را سوزاند

قلم عفو پی محو خطا پیدا شد

نقش شیر از نگهش شیر ژیانی گردید

بی عصا معجز موسی و عصا پیدا شد

نه به محشر نه به برزخ نه به میزان نه صراط

این چراغیست که نورش همه جا پیدا شد

لاله آرزوی آل محمد رویید

گوهر گمشده اهل ولا پیدا شد

تا چو (میثم)به درش دست گدائی نگرفت

کس ندانست در این خانه چه ها پیدا شد

                                    حاج غلامرضا سازگار

 


نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 20:42  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

(دعابراى فرزندش حضرت مهدى علیه السلام)
یونس بن عبدالرحمان از امام رضا علیه السلام روایت کرده که آن حضرت به دعا براى صاحب الزمان علیه السلام امرمى فرمود و یکى از دعاهاى ایشان براى آن حضرت چنین بود:


پروردگارا!
بر محمّد و خاندانش درود فرست، و از دوستت، خلیفه ات، حجّتت بر خلقت، و آن زبانى که معرف توست و گویاى حکمت تو، و آن چشم بیناى تو در میان مخلوقاتت، و گواه بر بندگانت... بزرگمرد مجاهد کوشا، بنده پناهنده به تو، دفاع کن .



خداوندا!



او را از شرّ آنچه آفریدى و پدید آوردى و ایجاد نمودى و پروراندى و تصویر نمودى در امان دار، و او را از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ، و از بالا و پایین محافظت فرما، آن گونه که هر که در حفاظت تو باشد ضایع نگردد.
در وجود او، پیامبرت را، و وصى ّپیامبرت را، و پدرانش را؛ پیشوایانت و ارکان دینت راـکه درود تو بر تمامى آنان بادـحفظ نما، و او را در امانت خودت که هرگز ضایع نگردد، و در همسایگى ات که مورد تعرّض قرار نگیرد، و در نگهدارى و حمایت خودت که مورد ظلم واقع نشود، قرار ده.



خدایا!
او را به امان محکمت درامان دار، که هر که در آن قرار گیرد هرگز شکست نخورد، و او را درحمایت خودت که هر که در آن باشد ظلم نبیند قرار ده، و او را به یارى برترت یارى ده، و به قدرتت توانایش کن، و فرشتگانت را پشت سر او قرار ده.



بارالها!
دوست دار هر که او را دوست دارد، و دشمن دار هر که با او بستیزد، و زره محکمت را بر او بپوشان، و فرشتگانت را گرداگرد او قرار ده.



پروردگارا!
او را به برتر از مقامى که عدالت گسترانِ از پیروان پیامبرانت را به آن مقام رساندى ، برسان.



خداوندا!
شکافها را با او پر کن، گسستگى ها را به او پیوسته دار، ظلم را به او بمیران، عدالت را نمایان ساز، و زمین را به عمر طولانى اش زینت بخش، و او را با یارى تأیید کن، و با بیم نصرت نما، و براى او گشایشى آسان قرار ده، و از جانب خودت براى او برهانى قاطع بر دشمنت و دشمنش مقدّر کن.



بارالها!
او را قائم منتظر قرار ده، و پیشوایى که به او مانع ظلم مى شوى ، و او را با یارى قدرتمند و پیروزى نزدیک توانا کن، و او را وارث شرق و غرب جهان که برکتشان دادى قرار ده، سنّت پیامبرت را به او زنده کن، تا هیچ حقّى را بخاطر ترس از مخلوقى پنهان ندارد، یاورش را نیرو ده، و دشمنانش را خوار، و هر که با او بستیزد و مکر کند نابود کن.



بارالها!
سرکشان کافر و سالارانشان و ریش سفیدانشان و یاورانشان را نابود ساز، و سرکردگان گمراهى و بدعت گذاران و سنّت شکنان و تقویت کنندگان باطل را درهم شکن، سرکشان را به او خوار فرما، و کافران و منافقان و بى دینان را به دست او نابود کن، ... هر وقت و هر جا که باشند... در شرق و غرب زمین، در خشکى و دریا، در دشت و کوه، تا هیچ جنبنده اى از آنان را زنده نگذارى ، و نشانى از ایشان برجاى ننهى .



بارالها!
شهرهایت را از ایشان پاک کن، و بندگانت را از شرّ ایشان برهان، و مؤمنان را به اوعزّت ببخش، و سنّتهاى فرستادگانت را به او زنده ساز، و حکم پیامبران را عمومى گردان، و آنچه از دینت از بین رفته و از حکمتهایت دگرگون شده دوباره بیاور... تا دینت به او و به دست او پرطراوت و نو و بدون هیچ کژى گردد، در حالى که بدعتى در او نیست...
... و تا به عدالت او تاریکیهاى ستم، روشن و آتش کفر خاموش کنى ، و جایگاههاى حق وعدالت ناشناخته را [ از آلودگیها ] پاکیزه، و مشکلات احکام را به او روشن بگردانى .



بارالها!
او همان بنده توست که بر غیب او را امین دانستى ، و او را از[ارتکاب گناه] نگاه داشتى ، وبه دورى او ازبدیها حکم فرمودى ، وازهر پلیدى او را پاکیزه نمودى ، و از هر چرکى او را دور کردى ، و از دو دلى او را در امان داشتى .



بارالها!
در روز قیامت و روز وقوع آن بلاى بزرگ براى او گواهى مى دهیم که گناهى انجام نداده، و معصیتت را مرتکب نشده، و فرمانبرى ات را ضایع ننموده، و پرده اى را ندریده، و بایسته اى را تبدیل نکرده، و آیین تو را تغییر نداده است، و او امام هدایتگر، هدایت شده، پاکیزه، باتقوا، وفا کننده و پسندیده پاک مى باشد.



بارالها!
پس بر او و پدرانش درود فرست و به او و فرزندان و خاندان و نسل و امّت و تمامى پیروانش، آنچه روشنى چشم و شادمانى او را در بردارد عطایش کن، و فرمانروایى او را در تمام مکانها، دور و نزدیک، بر قدرتمداران و فرمانبران [ آن نواحى ] بگستران، تا حکم او بر تمامى احکام غالب و هر باطلى را با حقّ او نابود سازى .



بارالها!
به دست او ما را به راه هدایت و بزرگ و میانه اى ببر که تندرو بسوى او بازگردد و دنباله رو به آن برسد.



بارالها!
ما را بر فرمانبرى او نیرو، و بر همراهى او راست بگردان، و به متابعت او بر ما منّت گذار، و ما را در حزب او، که قیام کنندگان به امرت، و صبرکنندگان به همراهش، وآنان که با خیرخواهى براى او جویاى خشنودى اند، قرار ده، تا این که در روز قیامت ما را در زمره یاوران و پشتیبانان و تقویت کنندگان حکومتش محشور گردانى .



بارالها!
بر محمّد و خاندانش درود فرست، و این را از طرف ما براى خودت، در حالى که از هر شک و شبهه و خودنمایى و شهرت طلبى بدور باشد، قرار ده، تا بر غیر از تو بر آن اعتماد نکنیم، و قصدى جز تو نداشته باشیم، و ما را در جایگاه او وارد کن، ودر بهشت همراه او قرار ده، وما را در کار او به دلتنگى و خستگى و سستى و پراکندگى مبتلا مساز، وما را از کسانى قرار ده که از آنان براى یارى دینت کمک گرفته وبه آنان ولیّت را عزیزمى گردانى ، وبه جاى ما گروه دیگرى را برنگزین چه این که این کار بر تو آسان و بر ما بسیار گران و دشوار است، وتو بر هر کار توانایى .



بارالها!
بر والیان عهدش درود فرست، وایشان را به آرزوهایشان برسان، وعمرشان را طولانى ساز وآنان را یارى ده، و براى او آنچه از امر دینت را به آنان نسبت داده اى به نهایت برسان، و ما را پشتیبانان آنان و یاوران دینت قرار ده، و بر پدران پاکیزه اش و پیشوایان هدایتگر درود فرست.



بارالها!
ایشان معدنهاى سخنان تو، و خزینه داران علم تو، وحاکمان امر تو، و بندگان خالص تو، و بهترین مخلوقات تو، و دوستانت و فرزندان دوستانت، و برگزیدگانت و فرزندان برگزیدگان تواند که درود و رحمت و برکاتت بر تمامى آنان باد.



بارالها!
( درود و رحمتت بر) همکاران او در کارش، و یاورانش در فرمانبریت، کسانى که آنان را سنگر و سلاح او، و پناهگاه و مورد علاقه او قرار داده اى ، آنانى که از خانواده و فرزندان جدا شدند، وجلاى وطن کردند، و بستر راحت را ترک گفتند. ازتجارتشان دست شستند، و از روزى خود کاستند، و در جایگاههایشان دیده نشدند، بى آن که از شهرشان رفته باشند، و با بیگانگانى که در کارشان یاریشان مى کنند هم قسم شدند، و با نزدیکانى که آنان را از کارشان بازمى داشتند مخالفت کردند، و بعد از روى گرداندن و دورى از یکدیگر با هم ائتلاف کردند، وآنچه که ایشان را به برخوردارى از بهره هاى گذراى دنیایى مى رساند جدا کردند.



بارالها!
ایشان را درجایگاه استوارت و در پناه خودت قرار ده، وهرگونه گرفتارى را که از جانب دشمنان متوجّه آنان مى باشد، از ایشان دور کن، و بر کفایت و پشتیبانى و یارى دادن به آنان بیفزاى ، آن مقدار که ایشان را در فرمانبریت کمک کنى ، و به حق ایشان، باطل آنان را که درصدد خاموش ساختن نور تو مى باشند از بین ببر، و بر محمّد و خاندانش درود فرست و به ایشان تمامى آفاق زمین و کرانه هاى آن را از دادگرى و داد و بخشایش و فزونى پر کن، و به بزرگوارى و بخششت و آنچه بر بندگانت به دادگریت منّت گذاردى ، از آنان تشکّر کن، و از پاداشت آنچه درجاتشان را بالا مى برد برایشان ذخیره کن، چه آنچه تو بخواهى انجام مى دهى ، و آنچه اراده کنى حکم مى کنى ، چنین باد اى پروردگار جهانیان.

 



نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 16:50  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

یا ضامن اهو
در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!
بی تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بی سقف و سراييم، يا ضامن آهو!
عريانی پاييز، خاموشی پرهيز
بی برگ و نواييم، يا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جويای وفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!
پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!
ننگينی ناميم، سنگينی ننگيم
در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!
بی رد و نشانيم، از ديده نهانيم
امواج صداييم، يا ضامن آهو!
صيد شب و روزيم، پابند هنوزيم
در چنگ فناييم، يا ضامن آهو!
چندی است به تشويش، با چيستی خويش
در چون و چراييم، يا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم، يا ضامن آهو!
مجبور مخيّر، ابداع مکرر
تقدير قضاييم، يا ضامن آهو!
افتاده به عصيان، تن داده به کفران
آلوده‌رداييم، يا ضامن آهو!
حيران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دريای بکاييم، يا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناييم
بنگر به کجاييم، يا ضامن آهو!
با رنج پياپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاييم، يا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناييم، يا ضامن آهو!
در غربت يمگان، در محبس شروان
زنجير به پاييم، يا ضامن آهو!
رانده ز نيستان، مانده ز ميستان
تا از تو جداييم، يا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباييم، يا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماييم، يا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، يک شب به تمنا
نزد تو بياييم، يا ضامن آهو!
در صحن و سرايت، ايوان طلايت
بالی بگشاييم، يا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم، يا ضامن آهو!
چشم از تو نگيريم، جز تو نپذيريم
اصرار گداييم، يا ضامن آهو!
در حسرت کويت، با حيرت رويت
آيينه‌لقاييم، يا ضامن آهو!
مشتاق زيارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساييم، يا ضامن آهو!
گو هر چه نبايد، گو هر چه ببايد
در کوی رضاييم، يا ضامن آهو!
آيا بپذيری، ما را بپذيری؟
در خوف و رجاييم، يا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم، يا ضامن آهو!
فريادرسی تو، عيسی‌نفسی تو
محتاج شفاييم، يا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سيه‌کار
بی رنگ و رياييم، يا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پيش تو، اما
در عشق خداييم، يا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاييم، يا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشيد، مهر تو درخشيد
در عين بقاييم، يا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فريادگرشوق
آوای دراييم، يا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگير، همسايه تأثير
پرواز دعاييم، يا ضامن آهو!
همراز به خورشيد، دمساز به ناهيد
در شور و نواييم، يا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحيم، هم‌سوی نسيميم
هم‌دوش صباييم، يا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گويای ثناييم، يا ضامن آهو!
سوگند الستيم، پيمان نشکستيم
در عهد «بلی»ييم، يا ضامن آهو!
يار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم، يا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکين غناييم، يا ضامن آهو!
از فقر سروديم، يا فخر نموديم
فخر فقراييم، يا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جويای هداييم، يا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم اين
ما اهل ولاييم، يا ضامن آهو!
از گوهر پاکيم، از کوثر صافيم
فرزند نياييم، يا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداييم ، يا ضامن آهو!
ايمان به تو داريم، يونان بگذاريم
تشريک‌زداييم، يا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راييم، يا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماييم، يا ضامن آهو!
تا صور قيامت، با شور ندامت
شايان جزاييم، يا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراييم، يا ضامن آهو!
اين بخت سهيل است، کش سوی تو ميل است
در نور و ضياييم، يا ضامن آهو!
زين نظم بدايع، وين اختر طالع
اقبال‌هماييم، يا ضامن آهو!
سهِيل محمودی



نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 21:27  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

پیام امام رضا علیه السلام به وسیله حضرت عبدالعظیم
جناب شیخ مفید در کتاب خویش، پیام جامع،آموزنده و جالبی را از هشتمین امام معصوم حضرت رضا علیه السلام آورده است که آن بزرگوار آن پیام را، به وسیله حضرت سیدالکریم عبدالعظیم حسنی علیه السلام به شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام فرستاده اند.
متن پیام آن بزرگوار این است:


حضرت عبدالعظیم از امام رضا علیه السلام آورده است که فرمود:
سلام گرم مرا به دوستدارانم برسان و به آنان بگو:
 در دلهای خویش برای شیطان راهی نگشایند و آنان را به راستگویی در گفتار و ادای امانت و سکوت پرمعنا و ترک درگیری و جدال در کارهای بیهوده و بی فایده فراخوان و به صله رحم و رفت و آمد با یکدیگر و رابطه گرم و دوستانه با هم دعوت کن، چرا که این کار باعث تقرب به خدا و من و دیگر اولیاء اوست.


دوستان ما نباید فرصتهای گرانبهای زندگی و وقت ارزشمند خود را به دشمنی با یکدیگر تلف کنند من با خود عهد کرده ام که هر کس مرتکب اینگونه امور شود یا به یکی از دوستانم و رهروانم خشم کند و به او آسیب رساند از خدا بخواهم که او را به سخت ترین کیفر دنیوی مجازات کند و در آخرت نیز اینگونه افراد از زیانکاران خواهند بود.


به دوستان ما توجه ده که خدا نیکوکرداران آنان را مورد بخشایش خویش قرار داده و بدکاران آنان را جز آنهایی که بدو شرک ورزند و یا یکی از دوستان ما را برنجانند و یا در دل نسبت به آنان کینه بپرورند، همه را مورد عفو قرار خواهد داد اما از آن سه گروه نخواهد گذشت و آنان را مورد بخشایش خویش قرار نخواهد داد  .
جز اینکه از نیت خود بازگزدند و اگر از این اندیشه و عمل زشت خویش بازگردند، مورد آمرزش خواهند بود اما اگر همچنان باقی باشند، خداوند روح ایمان را برای همیشه از دل آنان خارج ساخته و از ولایت ما نیز بیرون خواهد برد و از دوستی ما اهل بیت نیز بی بهره خواهند بود و من از این لغزشها به خدا پناه می برم.


نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 17:37  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

تجلی نماز در سیره ثامن الحجج (علیه السلام)

حضرت رضا (علیه السلام) درباره فلسفه نماز چنین می فرمایند : « فلسفه نماز آن است که اقرار به ربوبیت خدا، نفی هرگونه شریک برای او و ایستادن با کمال خضوع و فروتنی و بیچارگی در پیشگاه خداست.

ایستادگی که با اعتراف به گناه و درخواست آمرزش گناهان پیشین و نهادن جبین و صورت بر زمین درپنج نوبت از شبانه روز و با احترام به عظمت خدا آمیخته است.

 نماز موجب یاد خدا، دوری از غفلت و سرکشی و باعث خشوع و عشق و درخواست افزایش شؤون مادی و معنوی است. امام هشتم (علیه السلام)، برای نماز احترام ویژه ای قایل بودند و در گفتار و رفتار، مردم را به اقامه نماز با شکوه فرا می خواندند و خود در بزرگداشت آن، پیشاپیش انسان ها بودند. برای دریافت هرچه بهتر این موضوع و تماشای شکوه ملکوتی نماز در چهره نورانی امام همام علی بن موسی الرضا (علیه السلام)، نظر شما را به نمونه های زیر جلب می کنم: امام رضا (علیه السلام) عملاً در صورت امکان، به هرچه باشکوه تر برگزار شدن نماز جماعت، تأکید فراوان داشت و خود نیز در این راه کوشا بود.

در این راستا، کافی است نظر شما را به نماز عید باشکوه آن حضرت که ناکام شد و نیز نماز شکوهمند باران که باعث عزت شیعیان گردید، جلب کنم : هنگامی که حضرت رضا (علیه السلام) بر اثر دعوت اجباری مأمون عباسی به خراسان آمد، در آنجا پس از اصرارهای تأکید آمیز مأمون، مسأله ولایت عهدی را مشروط در این که در امور مهم سیاسی دخالت نکند، پذیرفت ؛ تا این که عید قربان (یا عید فطر) فرا رسید.

مأمون به آن حضرت عرض کرد: « برای نماز عید آماده شو و آن را اقامه کن و خطبه آن را نیز القا فرما » حضرت رضا (علیه السلام) این پیشنهاد را رد کرد، چرا که اقامه این نماز با خطبه آن ، از شؤون حکومت اسلامی بود و آن حضرت در شروط ولایت عهدی، شرط کرده بود که در امور مهم دخالت نکند.

ولی اصرار بی حد مأمون، باعث شد حضرت رضا (علیه السلام) برای مأمون، چنین پیغام دهد: « اگر بنا بر این است که من اقامه نماز کنم، مانند روش پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امیر مؤمنان علی (علیه السلام) نماز می خوانم. مأمون پیشنهاد حضرت را پذیرفت و اعلام عمومی کرد که صبح زود، همه مردم برای اقامه نماز در کنار در خانه امام (علیه السلام) اجتماع کنند. مردم از بزرگ و کوچک، همراه سرداران و امیران و سپاهیان، اجتماع کردند . حتی پشت بامها پر از جمعیت شد.

هنگامی که خورشید طلوع کرد، امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) غسل کرد و عمامه ای سفید بر سر نهاد، یک سر آن را بر سینه و سر دیگرش را پشت سر و میان دو شانه اش انداخت .

دامن به کمر زد و دستور داد همگان چنین کنند. آنگاه عصای پیکان داری را به دست گرفت و بیرون آمد. آن حضرت، با شکوه ملکوتی و خاص، با پای برهنه حرکت کرد و سر به سوی آسمان نموده و فریاد تکبیرهای عید را بلند کرد. همه مردم هم صدا و هماهنگ، صدای تکبیرشان سراسر فضا را فرا گرفت.

 گویی از آسمان و در و دیوار و صحرا و کوه و از همه چیز، نوای دلنواز و دشمن شکن تکبیر به گوش می رسد. آنچنان مردم را تحت تأثیر قرار داد که همه مردم شهر مرو گریه می کردند و با شیون و فریاد به سوی مصلی (صحرا) حرکت می نمودند .


سرداران وقتی که سادگی امام (علیه السلام) و حرکت خودجوش مردم را دیدند، از مرکب ها پیاده شده، همراه امام (علیه السلام) با نهایت تواضع، تکبیر گویان به راه خود ادامه دادند . آنان شکوه ملکوتی این صحنه را که تداعی کننده صحرای غدیر و همایش عظیم نیشابور در ماجرای اعلام حدیث سلسله الذهب بود، لحظه به لحظه به مأمون گزارش می دادند .

فضل بن سهل ( فرمانده ارتش مأمون) که در نزد وی بود، به مأمون گفت : « اگر مردم همراه امام (علیه السلام) با این شکوه به مصلی برسند، همه شیفته امام شده و آنگاه ارکان حکومت تو به خطر می افتد. صلاح این است که برای امام (علیه السلام) پیام بفرستی که نماز را ناخوانده باز گردد. مأمون این پیشنهاد را پذیرفت و بی درنگ برای امام(ع) پیام داد که باز گردد. امام (علیه السلام) نیز بازگشت و فرمود: « من که قبلاً گفته بودم در امور حکومتی دخالت نکنم » . (1)

آری، همان مقدمات نماز حاکی است که باید نماز را با شکوه و پر صلابت اقامه کرد تا خار چشم دشمن گردد و مایه انسجام و وحدت مسلمانان شود. گوشه دیگری از ابعاد توجه حضرت به نماز و تجلی اوج بندگی ایشان را می توان در نمونه بعدی جستجو کرد. پس از ماجرای ولایت عهدی حضرت رضا (علیه السلام) در خراسان، مدتی باران نیامد و بعضی از تیره دلان بهانه جو، با نیش زبان به یکدیگر می گفتند: نیامدن باران به علت ولایت عهدی علی بن موسی الرضا (علیه السلام) است. این یاوه سرایی به گوش مأمون رسید و از حضرت رضا (علیه السلام) خواست تا نماز طلب باران را اقامه کند. حضرت، روز دوشنبه را برای برگزاری نماز پر شکوه استسقاء تعیین نمود، چرا که در عالم خواب، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را همراه علی (علیه السلام) دیده بود که به ایشان فرموده بودند تا روز دوشنبه صبر کن .

روز دوشنبه فرا رسید و آن حضرت همراه مردم، با شکوه ملکوتی و با نهایت تواضع در برابرعظمت الهی به سوی صحرا حرکت کردند. نماز شروع شد، راوی می گوید: سوگند به خدا، همان لحظه ابرها آشکار شدند، امام (علیه السلام) بعد از نماز به مردم فرمود: تا باران نیامده، به خانه های خود باز گردید. مردم حرکت کرده و هنوز به خانه نرسیده بودند که بارش باران همه جا را فرا گرفت. به قدری باران آمد که حوض ها و گودال ها پر شدند و آب فراوان در نهرها جاری و همه سرزمین های سوزان سیراب گشتند. مردم با احساسات پر شور فریاد    می زدند: « کرامت های الهی بر پسر رسول خدا (ص) مبارک باد » .

آنگاه امام (علیه السلام) کنار جمعیت آمد و پس از موعظه، به راز و نیاز به درگاه بی نیاز و شکرگذاری پرداخت و حاضران را به حمد و سپاس الهی دعوت کرد. (2)چنان که اشاره شد، یکی از کارها و حوادث مهم استقرار امام رضا (علیه السلام) در خراسان، تشکیل جلسات بحث و مناظره او با علما و محققان، از مذاهب مختلف بود که در گرایش مردم به اسلام و مذهب تشیع، نقش بسزایی داشت. بدخواهان در این مورد نیز به مأمون اعلام خطر کردند و آن مجالس را چنان وانمود کردند که موجب تهدید سلطنت مأمون شده و آن را به خطر می اندازد.

سرانجام، مأمون یکی از نزدیکانش به نام «محمد بن عمرو طوسی» را مأمور تعطیلی آن مجلس کرد و نسبت به ساحت مقدس آن بزرگوار گستاخی نمود. امام رضا(علیه السلام) با ناراحتی و خشم از نزد مأمون خارج شد. امام (علیه السلام) به خانه اش رسید، به نماز ایستاد و در قنوت نماز عرض کرد: « ... و انتقم لی ممن ظلمنی و استخف بی و طرد الشیعه عن بابی و اذقه الذل و الهوان » خدایا انتقام مرا از کسی که به من ستم کرد و مرا تحقیر نمود و شیعه را از در خانه من پراکنده ساخت بگیر و تلخی و خواری را بر کام او بچشان . (3)

آری این نیز برداشت دیگری از نماز است که امام رضا(علیه السلام) ضربه قهاریت الهی را در پرتو نماز، بر سر بدخواهان و منافقان تیره دل و کار شکن کوبید و با این کار نشان داد که باید برای برقراری حق و ابطال باطل، کوشا بود.

 

پی نوشت ها

1-     اقتباس از اصول کافی، ج1 ، ص489 و 490 ، ترجمه ارشاد شیخ مفید ، ج 2 ، ص 257

2-     اقتباس از عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2 ، ص 167 تا 170

3-     همان مدرک

 


نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 16:35  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

غيرت امام رضا عليه السلام

در بيان غارت لباسهاى اهلبيت عليه السلام در مدينه منوره در زمان جناب امام رضا عليه السلام ، در كتاب تحفه رضويه از كتاب غيور روايت كرده كه در زمان خلافت هارون الرشيد (عليه اللعنة و العذاب ) بعد از شهادت حضرت امام موسى كاظم عليه السلام شهزاد محمد بن جعفر صادق عليه السلام خروج كرده ، هارون ملعون ، سردارى بنام عيسى جلودى را به همراه لشكر بسيار به عزم دفع شهزاده محمد به مدينه منوره فرستاد، كه اگر مدينه را به تصرف خود آورد، شهزاده محمد را گرفته و به قتل رساند، و خاندان اهلبيت رسالت و زنان و دختران سلسله ابوطالب را غارت و نالان و عريان نمايد.
چون جلودى نابكار وارد مدينه شد و با شهزاده محمد قتال و محاربه شديد نمود، شهزاده را مغلوب و مدينه را متصرف شد، و شهزاده را به قتل رسانيد، چون از قتل شهزاده فارغ شد، به لشكريان خود فرمان داد، به خاندان حضرت امام رضا عليه السلام هجوم آورده شد، و احاطه نمود جلودى ملعون بنا به حكم هارون پاى جسارت پيش گذاشته خواست ، كه با لشكريان خود داخل دولت خانه حضرت امام رضا عليه السلام شده ، زنان و عيال و اطفال آل رسول صلى الله عليه و آله را به خانه اى جمع نمود، خود آن بزرگوار در همان خانه ايستاد، مانع شد،جلودى فرياد زد كه يا ابالحسن من اين كار را با حكم امير المومنين هارون مى كنم ، تو نمى توانى كه مانع من و لشكر هارون شوى و من مامورم كه داخل اين خانه شوم ، و جميع دختران و زنان آل رسول صلى الله عليه و آله را غارت و عريان نمايم ، امام رضا عليه السلام به آن شقى فرمود: اگر مقصود تو گرفتن لباس و زينت ايشان است من خودم لباسها و زيورهاى ايشان را مى گيرم و به و تسليم مى نمايم ، ليكن نمى گذارم كه تو داخل حرمخانه ما شوى ! آن شقى رو سياه قبول نكرد،

تا اينكه آن حضرت قسم ياد كرد، كه من از لباس و زيور ايشان چيزى باقى نمى گذارم همه را گرفته به تو مى دهم آن شقى رو سياه باز قبول نكرد، تا اينكه آن حضرت با سعى و كوشش بسيار آن سنگدل را راضى نمود، و خود آن بزرگوار داخل حرمخانه شد و جميع لباسها و زيورهاى اهلبيت را حتى گوشواره و خلخال و دكمه هاى پيراهن ايشان را گرفته به جلودى لعين داد، و نگذاشت كه جلودى لعين يا يكى از لشكريان به حرمخانه اهلبيت داخل شوند.
مولف دلسوخته عرض مى كند پدر و مادر و مال و اولادم فداى غيرت تو باد يا امام رضا عليه السلام غيرت تو قبول نكرد كه شخص نامحرم داخل حرمخانه ات شود، پس فدايت شوم جد بيمار تو حضرت امام زين العابدين عليه السلام را چه حالت روى داد كه چون اهل كوفه و شام با بى حيائى تمام رو به خيام و اسيرى و غارت آل رسول آمدند.

 


نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 18:42  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

ضامن آهو
به حال و هوای کبوتران حرمت رشک می برم .

و به حس و حال آن طوافگران فرشته آسا غبطه می خورم
.

و از این هرزه گردی و زمین گیری و بی بال و برگی خودم غصه دارم
.

دوست دارم مثل حافظ ادعا کنم
:

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او


زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند .

اما این دل هرزه گرد ، این کبوتری که هر روز بر بام تازه ای می نشیند ، این کبوتری که هر جا ، به طمع دانه ای فرود می آید ، دست این آرزو را می بندد و پای این امید را در گل می نشاند
.

کاش می شد که این کبوتران دل ، یکه شناس حرم تو باشد
.

کاش می شد که جز آستان تو ، هیچ تصویری قاب چشمهایش را پر نکند
.

کاش می شد که این دل ، هماره حرم تو را پاس بدارد و همه جا را حریم تو بینگارد – که هست
.

کاش می شد که این کبوتر دل جز از دستهای مهربان تو دانه بگیرد و جز آغوش مهر تو لانه نپذیرد. کاش می شد که این کبوتر دل ، مقیم مستدام کوی تو باشد و دام هیچ غریبه ای را بر بام آشنای تو نگزیند
.

کاش می شد که هر روز ، نه یک بار، که هزار بار دور حرم تو چرخید و سینه را از عطر حضور تو پر کرد و چشم را از تصویر جمال تو آکند
.
کاش می شد که این دل بی قرار در آغوش نفس های گرم تو قرار بگیرد و این جان سرگشته در شولای مهر تو آرایش پذیرد
.

نازنین ! چشم دل همه گره ها ، خیره به دستهای گره گشای توست
.

ای عزیز ! هر چه نقص و سستی و کاهلی است از این سوست . در حرم لطف تو ، منع و قهر و جفا راه ندارد . « نه » گفتن در قاموس شما اهل بیت نیست . در بارگاه شما دست رد بر سینۀ هیچ اذن دخولی نمی خورد
.

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست


ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست.

آستان و حرم تو حاجب و دربان ندارد . فضای قدسی حرمت ، هیچ کبوتری را گزینش نمی کند . همین که دلی به سوی تو پر کشید ، گلدسته های حرمت بال استقبال می گشایند و سینۀ طلایی گنبدت به هر دل خسته و شکسته خوش آمد می گوید و چشمهای رئوف تو هیچ سلامی را بی جواب نمی گذارد
.

اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترّد سلامی
.

السلام علیک ایها الامام الرئوف
.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
...

نوشته: سید مهدی شجاعی، منبع: انجمن ذاكرين

 


نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 18:38  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

سخاوت امام رضا

مرحوم شيخ مفيد قدس سره در کتاب «ارشاد» با سند از غفاري نقل مي‏کند که او گفته است: به شخصي از خاندان ابورافع (که از ياران و دوستان پيامبر صلي الله عليه و آله بود) بدهکار بودم و اصرار داشت که خيلي فوري بايد بدهي او را بپردازم. با اين حال به مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله رفته و نماز صبح را خواندم. به ناچار به سوي حضرت امام رضا عليه‏السلام که در عريض بود، رفتم. وقتي نزديک شدم، ديدم که حضرت پيراهن و عبايي به تن کرده و سوار بر الاغ مي‏آيد.

شرم و حيا مانع از گفتن درخواستم شد. پس ايستادم تا اينکه حضرت هم آمد و در کنار من ايستاد و به من نگاه کرد. سلام عرض کردم و ماه رمضان بود، عرض کردم: فدايت شوم آقا! فلان شخص که از دوستان شما است، از من طلب دارد و به خدا سوگند مرا رسوا کرده است.

غفاري مي‏گويد: من فکر کردم که حضرت به او امر خواهد کرد که ديگر مرا رسوا نکند، مهلت بدهد تا بيش از اين ابروي من در ميان مردم نرود و به حضرت عرض نکردم که طلب او چه قدر است و غير از آن که فکر مي‏کردم، نيت ديگري نداشتم.

حضرت فرمود: همين جا بنشين تا برگردم.

آنجا توقف کردم. وقت نماز مغرب شد و نماز را در آنجا خواندم، چون روزه بودم از زياد ماندن و ضعف روزه بي‏تاب شده بودم. خواستم بروم که ديدم حضرت با عده‏اي از فقرا که اطراف او را گرفته و از او سؤال مي‏کردند، آمدند. حضرت در حد احتياج هر کس هديه‏اي مي‏داد و از کنا من گذشت و به خانه خود تشريف برد. پس از مدتي کوتاه بيرون آمده و مرا به خانه دعوت کرد. با حضرت وارد منزل شديم و نشستيم. براي حضرت از احوال پسر مسيب نقل مي‏کردم. عرايضم تمام شد، فرمود: مثل اينکه هنوز افطار نکرده‏اي؟ 

عرض کردم: نه،حضرت دستور داد تا غذا حاضر کردند. سپس به غلام خود فرمود: با من در افطار کردن شرکت باشد.

حضرت پس از افطار فرمود: فرش را بالا بزن و هر مقدار پولي که در زير آن مي‏بيني، بردار. چون آن محل را بالا زدم. چند ديناري ديدم. آنها را برداشته و در آستينم گذاشتم، شب بود حضرت به چهار نفر از غلامانش دستور داد تا مرا به منزل برسانند.

عرض کردم: فدايت شوم! شبگردان پسر مسيب در شهر مشغول گشت و حفاظت هستند نمي‏خواهم آنها از بودن غلامان شما همراه من بفهمند که من در خدمت حضور مبارک بوده‏ام. حضرت تصديق فرمود و در حق من دعا کرد و دستور داد: هر کجا مايل است، وي را همراهي کنيد و از هر کجا دستور داد، باز گرديد.

غلامان حضرت، حسب الامر همراه من آمدند تا اينکه نزديک منزلم رسيدم و چون ديگر خوف و ترسي نداشتم، آنان را مرخص کردم و وارد منزل خود شدم. چراغ خواستم تا دينارها را بشمارم. چهل و هشت دينار بود با آن که بدهي من بيش از بيست و هشت دينار نبود.

در ميان دينارها، دينار درخشنده‏اي به چشمم خورد که از صافي و روشني آن به شگفت آمدم. آن را برداشته و نزديک چراغ آوردم. نوشته‏ي بسيار آشکار بر آن ظاهر بود: فلاني از تو بيست و هشت دينار طلبکار بود. اينک طلب او را بپرداز و ما بقي که بيست دينار است متعلق به تو است هر گونه که خواستي، استفاده کن.

سوگند به خدا! من مقدار بدهي خود را به حضرت نگفته بودم که چقدر است .

 


نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 13:40  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

علت ملقب شدن حضرت (ع) به رضا

شیخ صدوق می گوید :

از احمد بن محمد بن ابی نصر بـِزَنطی نقل شده است که گفت :

به امام جواد علیه السلام عرض کردم :

ـ گروهی از مخالفین شما می پندارند که چون مامون پدر شما را برای ولایت عهدی خود پسندید و برگزید ، ایشان را « رضا » (یعنی پسندیده و مورد رضایت) نامید .

حضرت جواد علیه السلام فرمودند : به خدا دروغ می گویند ، خلاف می گویند ، بلکه خداوند ـ تبارک و تعالی ـ او را « رضا » نامید ؛ زیرا او برای خداوند ـ عزوجل ـ در آسمانش و برای رسولش و ائمه ی بعد از او ( علیهم السلام ) در زمینش مرضی بود .

بـِزَنطی گوید : عرض کردم : آیا مگر سایر پدرانتان ( علیهم السلام ) برای خدا و رسولش و ائمه راضی نبودند؟

حضرت فرمود : آری بودند .

عرض کردم : پس برای چه از این میان فقط پدرتان « رضا » نامیده شده است؟

فرمود : چون همان طور که دوستان و طرفدارانش به ایشان رضایت داده و ایشان را پذیرفتند ، مخالفین نیز ایشان را قبول کرده ، به ایشان رضایت داده بودند ، و این حالت برای پدران و اجداد ایشان اتفاق نیفتاد ؛ و لذا از بین آنان فقط ایشان « رضا » نامیده شده اند .

از سلیمان بن حفص مروزی روایت است که :

امام کاظم علیه السلام فرزندش علی را « رضا » می نامید و مثلاً می فرمود : فرزندم رضا را صدا کنید و یا به فرزندم رضا گفتم و یا فرزندم رضا به من گفت و زمانی که با حضرت رضا صحبت می کردند ، ایشان را با لفظ « ابالحسن » خطاب می فرمودند .


نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:33  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

دریای کرامت

شهید دستغیب در کتاب داستان های شگفت انگیز نقل می کند :

حیدر آقا تهرانی گفت : در چند سال قبل ، روزی در رواق مطهر حضرت امام رضا علیه السلام مشرف بودم . پیرمردی را که از پیری خمیده و موی سر و صورتش سفید شده و ابروهایش بر چشمانش ریخته بود را دیدم ؛ حضور قلب و خشوعش مرا متوجه او ساخت .

وقتی که خواست حرکت کند دیدم از حرکت کردن عاجز است ؛ او را در بلند شدن یاری کردم و آدرس منزلش را پرسیدم تا او را به منزلش برسانم .

ـ گفت : حجره ام در مدرسه ی خیرات خان است .

او را تا منزل همراهی کردم و سخت مورد علاقه ام شد ؛ به طوری که همه روزه می رفتم و او را در کارهایش یاری می دادم . روزی نام و محل و حالاتش را پرسیدم .

گفت : نامم ابراهیم است و اهل عراقم و زبان فارسی را هم خوب می دانم ؛ ضمن بیان حالاتش گفت : من از سن جوانی تا حال هر سال برای زیارت قبر حضرت رضا علیه السلام مشرف می شوم و مدتی توقف کرده و باز به عراق بازمی گردم .

در سن جوانی که هنوز اتومبیل نبود ، دو مرتبه پیاده مشرف شده ام . در مرتبه ی اول سه نفر جوان ، که با من هم سن بودند و رفاقت و صداقت ایمانی بین ما بود و سخت به یکدیگر علاقه داشتیم ، مرا تا یک فرسخی مشایعت کردند و از مفارقت من و این که نمی توانستند با من مشرف شوند ، سخت افسرده و نگران بودند .

هنگام وداع با من گریستند و گفتند : تو جوانی و سفر اول توست و پیاده و به زحمت می روی ؛ پس حتماً مورد نظر واقع می شوی ؛ حاجت ما از تو این است که از طرف ما سه نفر هم سلامی تقدیم امام ، علیه السلام ، نموده و در آن محل شریف یادی از ما بنمایی .

پس آن ها را وداع نموده ، به سمت مشهد حرکت کردم . پس از ورود به مشهد مقدس با همان حالت خستگی شدید به حرم مطهر مشرف شدم . پس از زیارت ، در گوشه ای حرم افتادم و حالت از خود بیخودی و بیخبری به من عارض شد ؛ در آن حالت دیدم حضرت رضا علیه السلام به دست مبارکشان رقعه ای می دادند و چون به من رسیدند ، چهار رقعه به من مرحمت فرمودند .

ـ پرسیدم چه شده است که به من چهار رقعه دادید؟

ـ حضرت فرمودند : یکی از برای خودت و سه تای دیگر برای سه رفیقت !

ـ عرض کردم این کار ، مناسب حضرت نیست خوب است به دیگری امر فرمایید تا این رقعه ها را تقسیم کند .

ـ حضرت فرمودند : این جمعیت همه به امید من آمده اند و خودم باید به آن ها برسم .

پس از آن یکی از رقعه ها را گشودم دیدم چهار جمله در آن نوشته بود :

« برائه من النار و امان من الحساب و دخول فی الجنه و انا بن رسول الله صلی الله علیه و آله »

برائه من النار و امان من الحساب و  دخول فی الجنه و انا بن رسول الله صلی الله علیه و آله


نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 17:15  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

برکرانه مهربانی

 

از ریان بن صلت روایت شده است که گفت:

زمانی که اراده سفر به عراق کردم و عزم وداع و خداحافظی با حضرت رضا (علیه السلام) را داشتم، با خود گفتم چون با حضرت وداع می کنم از حضرت پیراهنی از پیراهن های مبارکش را بخواهم تا پس از مرگم مرا در آن کفن نموده و دفن نمایند و چند درهم نیز از حضرت بخواهم تا برای دخترانم انگشتری بخرم.

زمانی که با حضرت وداع کردم، گریه و اندوه از فراق حضرت بر من غلبه کرد و نتوانستم خود را کنترل کنم و فراموش کردم آن چه را که می خواستم تا از حضرت بخواهم.

هنگامی که بیرون آمدم، حضرت صدا زد و فرمود: ای ریان برگرد. من برگشتم.

امام (علیه السلام) فرمودند: آیا دوست نداری چند درهم به تو بدهم تا برای دخترانت انگشتر بسازی؟ آیا دوست نداری که پیراهنی از پیراهن های خود را به تو بدهم تا هنگام مرگ تو را در آن کفن کنند؟

گفتم: من در خاطرم بود که از شما بخواهم اما اندوه فراق شما مرا بازداشت.

حضرت بلند شدند و پیراهنی همراه با چند درهم از کنار جانمازشان بیرون آوردند و به من عنایت فرمودند که شمردم دیدم سی درهم بود.

 


نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 20:50  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

 

جایگاه خرد و خردورزان در سخنان امام هشتم(ع)
پیامبران، امامان و بندگان صالح الهی همه اهل خرد و تعقّل و مروجان تفکّر و اندیشه بوده‏اند ابوذر شاگرد تربیت شده و خردورز پیامبر اکرم(ص) بیشترین اوقات خویش را صرف تعقّل و اندیشه و عبرت اندوزی و بهره‏گیری از خرد دیگران می‏نمود.(1)
قرآن این کتاب جاوید و ماندگار الهی و آسمانی برای اندیشه و خردورزی و صاحبان عقل و خردورزان، ارزش والا و حیاتی قائل است و زیباترین و رساترین سخنان را درباره ارزش دانش و تعقّل و دقت و تفقّه بیان
نموده است. در قرآن بیش از هزار بار(2) کلمه «علم» و مشتقات آن، که نشانه باروری خرد و اندیشه است تکرار شده، و افزون بر 17 آیه به طور صریح انسان را دعوت به تفکّر نموده، بیش از 10 آیه با کلمه «انظروا، دقت کنید» شروع شده است. بیش از پنجاه مورد کلمه «عقل» و مشتقّات آن به کار رفته است و در چهار آیه نیز قاطعانه به تدبّر در قرآن امر شده است و همچنین از کلمه فقه و تفقّه و امثال آن بهره جسته است.
از طرف دیگر فقهای خردورز ما نیز عقل و خرد را یکی از چهار منبع استنباط و استخراج معرّفی نموده و حکیمان و اندیشمندان اسلام نیز با بهره‏گیری از خرد، فلسفه و کلام اسلامی را در اوج عظمت و متانت ارتقاء و صعود داده‏اند و بر توده مردم نیز لازم است که در اعتقادات اصولی و اساسی از خرد بهره جویند.
راستی از انصاف بسیار فاصله دارد آنانی که دین اسلام را غیر عقلانی قلمداد نموده
و احکام آن را به دور از اندیشه و عقلانیت می‏دانند.
آنچه در پیش رو دارید نگاهی است گذرا به جایگاه عقل و تعقّل و عاقلان و خردورزان در کلام عالم و اندیشمند اهلبیت(ع) حضرت علی بن موسی(ع).
الف: جایگاه خرد
1ـ عقل حجّت باطنی:
عقل را تعریف گوناگونی شده است، در روایات به «العقل ما عبد به الرحمان ؛ عقل چیزی است که بوسیله آن خدا بندگی می‏شود» و یا حجّت باطنی تعریف شده است(3) امام هشتم (ع) نیز عقل را حجّت باطنی در کنار حجّت ظاهری یعنی انبیاء و امامان دانسته است. ابن سکّیت به امام عرض کرد: «ما اَلحُجّةُ عَلَی الخَلقِ اَلیَومَ؟ فَقال(ع) اَلعَقلُ یَعرِفُ بِهِ الصّادِقُ عَلَی اللّهِ فَیُصَدِّقُهُ وَ الکاذِبُ عَلَی اللّه فَیُکَذِّبُهُ فَقالَ اِبنُ السِّکّیت. هذا وَ اللّهِ هُوَ الجَواب؛ امروز حجّت بر مردم چیست؟ امام(ع) فرمود: همان خرد باشد که انسان به وسیله آن راستگویی بر خدا را می‏شناسد و او را تصدیق می‏کند و از دروغ پرداز بر خدا آگاهی می‏یابد و او را تکذیب می‏کند، پس ابن سکّیت گفت: به خدا سوگند که این همان پاسخ (درست) است».(4)
خود حضرت نیز در روزگاری که حجت ظاهری خداوند یعنی امامت الهی در حد پادشاهی و ولایت عهدی تنزّل یافته و امامان معصوم ناشناخته مانده‏اند از حجّت باطنی بیشترین بهره را برد و با تشکیل مناظرات و احتجاجات عقلانی، خردورزان را جذب خویش نموده و عده‏ای از آنها را به راه اصلی و حجّت ظاهری و امامت هدایت نمود.
مهمترین احتجاجات عقلی حضرت عبارتند از:
1ـ مناظره با جاثلیق، رئیس اسقفها و پیشوای مسیحیان.
2ـ مناظره با رأس الجالوت بزرگ یهودیان.
3ـ مناظره با هربز اکبر، بزرگ زرتشتیان.
4ـ مناظره با عمران صابی.
5 ـ مناظره با سلیمان مروزی دانشمند علم کلام.
6 ـ مناظره با علی بن محمد بن جهم ناصبی.
7ـ مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره.
هر یک از مناظرات حضرت دارای محتوای عمیق عقلانی است که هر خردمندی را مقهور خود می‏سازد.(5)
2ـ عقل هدیه الهی:
خداوند نعمت‏های فراوانی ارزانی انسان داشته، در بین این نعمت‏ها، نعمت ولایت و نعمت عقل از جایگاه ویژه و خاصی برخوردار است. به همین جهت است که در جای جای روایات، این نعمت را مخصوصاً به خداوند نسبت داده و هدیه الهی دانسته است با اینکه تمام نعمت‏ها از آن اوست، در واقع این یک نوع اضافه تشریفی به خداوند
متعال است حضرت علی بن موسی (ع) به ابی هاشم جعفری فرمود: «یا اَبا هاشِمٍ اَلعَقلُ حِباءٌ مِنَ اللّهِ و الاَدَبُ کُلفَةً، فَمَن تَکَلَّف الاَدَبَ قَدَرَ عَلَیهِ وَ مَن تَکَلَّفَ العَقل لَم یَزدَد بِذلِکَ اِلّا جَهلاً؛(6) ای ابی هاشم خرد ارزانی خداوند است و (به دست آوردن) ادب مشقّت آور است. پس هر کس مشقّت ادب آموزی را بر عهده گیرد به آن دست یابد و هر کس مشقّت خرد آموزی (و به دست آوردن آن را) بر عهده گیرد جز نادانی نیفزاید(چرا که عقل را خداوند باید عنایت کند).
3ـ تعقّل برترین عبادت:
عده‏ای بر این باورند که عبادات منحصر است در انجام نماز و خواندن نمازهای مستحبی و گرفتن روزه‏های واجب و مستحب، بدون آن که در رمز و راز آن اندیشه کنند، و یا در زمان و اوضاع آن تعقل نمایند.
امام هشتم(ع) با گوشزد این خطر عبادت اصلی را در زیادی اندیشیدن و بهره‏وری از خرد می‏داند آنجا که فرمود: «لیست العبادة کثرة الصّیام و الصّلوة، و انّما العبادة کثرة التّفکر فی امر اللّه؛(7) عبادت (زیادی روزه و نماز نیست و بلکه) فقط بسیار اندیشیدن در امر خداوند است»......


نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:38  توسط محدثه 
ادامه مطلب | | لینک ثابت

السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا
 

 

السلام عليک يا علی ابن موسی الرضا عليه السلام

واسه اون گنبد زرين

پشت كوه های خراسون مرقد پاكتو ديدن


واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ايوون


واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می گردن واسه آدمای مغموم كه ميان دخيل می بندن

واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه اگه دستم به ضريحت برسه واسم يه خوابه


واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله واسه سنگ فرشای ايوون كه برام خواب و خياله


دل من تنگه ميدونی كاشكی قابلم بدونی

چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگيرم يا كه از تربت پاكت مثل ياسا بو بگيرم

واسه اون اوج شكفتن توی عالم زيارت واسه اون لحظه كه آدم می رسه به بی نهايت

واسه اون كفشا كه مردم روی پله در ميارن واسه اون شمعی كه روشن توی صحن تو می زارن

واسه اون ساحت پاكی كه درش هميشه بازه واسه دستای نيازی كه به سوی تو درازه

دل من تنگه می دونی كاشكی قابلم بدونی

هيچ كسی نوميد و ناكام نمی ره از آستانت تو پر از لطف و شفايی واسه درد دوستانت

مثل مرهم تو ميمونی واسه آدمای دربند تو اميدی كه می شينه توی قلب يه نيازمند

تو صدام كن تو صدام كن زائر كوی تو باشم


يا برای كفترات من سر ظهر دونه بپاشم


من يه قاصر يه خطاكار لحظه خوب مناجات


ميدونم كه هيچ نيازی به زيارتم نداری


اما من غرق نيازم اما تو بزرگواری


واسه تو حرم نشستن واسه لحظه‌ی رسيدن


دل من تنگ می دونی كاشكی قابلم بدونی

 

 


نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 1:1  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

 

نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 15:35  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

پنج درس ارزشمند و آموزنده  


1 ابوسعيد خراسانى حكايت كند:
روزى دو نفر مسافر از راه دور به محضر امام رضا عليه السلام وارد شدند و پيرامون حكم نماز و روزه از آن حضرت سؤ ال كردند؟
امام عليه السلام به يكى از آن دو نفر فرمود: نماز تو شكسته و روزه ات باطل است و به ديگرى فرمود: نماز تو تمام و روزه ات صحيح مى باشد.
وقتى علّت آن را جويا شدند؟
حضرت فرمود: شخص اوّل چون به قصد زيارت و ملاقات با من آمده است ، سفرش مباح مى باشد؛ ولى ديگرى چون به عنوان زيارت و ديدار سلطان حركت نموده ، سفرش معصيت است .
(59)
2 در بين مسافرتى كه امام رضا عليه السلام از شهر مدينه به سوى خراسان داشت ، هرگاه ، كه سفره غذا پهن مى كردند و غذا چيده و آماده خوردن مى شد، حضرت دستور مى داد تا تمامى پيش خدمتان سياه پوست و ... بر سر سفره طعام حاضر شوند؛ و سپس حضرت كنار آن ها مى نشست و غذاى خود را ميل مى نمود.
اطرافيان به آن حضرت اعتراض كردند كه چرا براى غلامان سفره اى جدا نمى اندازى ؟!
امام عليه السلام فرمود: آرام باشيد اين چه حرفى است ؟!
خداى ما يكى است ، پدر و مادر ما يكى است و هركس مسئول اعمال و كردار خود مى باشد.
(60)
3 محمّد بن سنان گويد:
چند روزى پس از آن كه امام موسى كاظم عليه السلام رحلت نمود و امام رضا عليه السلام جاى پدر، در منصب امامت قرار گرفت و مردم در مسائل مختلف به ايشان مراجعه مى كردند.
به حضرت عرض كردم : ياابن رسول اللّه ! ممكن است از طرف هارون به شما آسيبى برسد و بهتر است محتاط باشيد.
امام عليه السلام اظهار داشت : همان طور كه جدّم ، رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود: چنانچه ابوجهل ، موئى از سر من جدا كند، من پيغمبر نيستم ، من نيز مى گويم : اگر هارون موئى از سر من جدا كند من امام و جانشين پدرم نخواه بود.
(61)
4 يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام به نام معمّر بن خلاد حكايت نمايد:
هر موقع سفره غذا براى آن حضرت پهن مى گرديد، كنار آن سفره نيز يك سينى آورده مى شد.
پس امام عليه السلام از هر نوع غذا، مقدارى بر مى داشت و داخل آن سينى قرار مى داد و به يكى از غلامان خود مى فرمود كه تحويل فقراء و تهى دستان داده شود.
سپس به دنباله آن ، اين آيه شريفه قرآن : فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ
(62) را تلاوت مى نمود؛ و مى فرمود: خداوند جلّ و على مى داند كه هر انسانى براى كسب مقامات عاليه بهشت ، توان آزاد كردن غلام و بنده را ندارد.
به همين جهت ، اطعام دادن و سير گرداندن افراد را وسيله اى براى ورود به بهشت قرار داده است .
(63)
5 - سليمان بن جعفر - كه يكى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام است - حكايت كند:
يكى از نوادگان امام سجّاد عليه السلام - به نام علىّ بن عبيداللّه - مشتاق ديدار و زيارت امام رضا عليه السلام بود، به او گفتم : چه چيزى مانع از رفتن به محضر شريف آن حضرت مى باشد؟
پاسخ داد: هيبت و جلالت آن بزرگوار مانع من گرديده است .
اين موضوع سپرى گشت ، تا آن كه روزى مختصركسالتى بر وجود مبارك امام عليه السلام عارض شد و مردم به عيادت و ملاقات آن حضرت مى آمدند.
پس به آن شخص گفتم : فرصت مناسبى پيش آمده است و تو نيز به همراه ديگر افراد به ديدار و ملاقات آن حضرت برو، كه فرصت خوبى خواهد بود.
لذا علىّ بن عبيد اللّه به عيادت و ديدار امام رضا عليه السلام رفت و با مشاهده آن حضرت بسيار مسرور و خوشحال گرديد.
مدّتى از اين ديدار گذشت و اتّفاقا علىّ بن عبيداللّه روزى مريض شد؛ و چون خبر به امام عليه السلام رسيد، حضرت جهت عيادت از او حركت نمود؛ و من نيز همراه آن بزرگوار به راه افتادم ، چون وارد منزل او شديم ، حضرت مختصرى كنار بستر او نشست و از او دلجوئى نمود.
و پس از گذشت لحظاتى كه از منزل خارج شديم ، يكى از بستگان آن شخص گفت : همسر علىّ بن عبيداللّه بعد از شما وارد اتاق شد و جايگاه جلوس ‍ حضرت رضا عليه السلام را مى بوسيد و بدن خود را به وسيله آن محلّ تبرّك مى نمود.

نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:20  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

باز دلم هوایی شده ، هوایی حرمت ، هوایی کبوتر شدن در آ سمان بی کران صحن و سرایت ،
 
ای رئوف !
دلم می خواهد دوباره گوشه ای از خانه ی عشقت مأوا بگیرم،
سر بر دیوار گذارم و به پنجره های ضریحت خیره شوم،
آنگاه با شکوفه های الماسی که از مژگانم می شکفد قصری از توسل
ساخته و به امید اجابتت، مهربانیت را در آ غوش کشم.
تشنه ام ، تشنه ی جرعه ای از آب سقا خانه ات،
 
عزیزا !
جان این میهمان ، شوق سیراب شدن از شراب نابی که از جام دستانت می جوشد را تمنا می کند.
 
بی قرارم ، بی قرار لحظه ی دیدار، لحظه ی تولددوباره ی گنبد طلائیت در قاب انتظار چشمانم .
لحظه ی دق الباب حریم رهاییت با طپش های دل بی تابم .
لحظه ی پر گشودنی که زمز مه های لطیف وصال تا اوج حضورت پرواز می کند که 
 
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
 
 
 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 14:1  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

نام من رضاست

نام من رضاست

شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان
اهل ازبكستان، مقيم همدان
نوع بيمارى: لال
آندره ـ آندره!
شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد:
ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند.
پيرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسيد:چيزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:
ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكين مى ده، گريه كن. آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند، پيرمرد پرسيد: چى شده؟ تعريف كن.
آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ريخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بيدار نمى شدم.
صداى پيرمرد را شنيد، باز مى پرسيد: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب ديدى ؟ تعريف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پيرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره ديد كه شانه هاى پيرمرد مى لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود: آيا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسيحى خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.
آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.
پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .
آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.
نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!
بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!
خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.
نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.

حميدرضا سهيلى



نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:8  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

كسي مي ايد

كسى مى آيد

ـ زندگى براى ما فقير بيچاره ها مثل زَهره! نمى دانم چرا خدا ...؟!
ـ حرفش را قطع مى كنى : كفر نگو مرد! اينم مصلحت خداس.
يعقوب به تو مى نگرد. در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس مى كنى ، لب مى گشايد: راست مى گى ... اما چكار كنيم ... بگردم خدا رو كه هميشه بنده هاشو امتحان مى كنه. راستى مولود! اونجا رو نيگا! و تو به صفحه تلويزيون خيره مى شوى ، در صفحه تلويزيون حرم مطهر امام رضا(ع) را مى بينى و موجى از مردم، كه به سوى آن منبع نور و رحمت مى شتابند.
هر كس دردى داره ما هم يك درد!
يعقوب خيره خيره به تلويزيون نگاه مى كند. چشمانش پر از اشك شده و با تمنا مى گويد: اى كاش پولى دستم مى اومد و على رو مى بردم مشهد، شايد امام رضا نظرى به ما مى كرد و اين پسره رو ... باقى حرفش را فرو مى خورد اما تو باقى كلامش را مى دانى .
حرف تو، حرف يعقوب و حرف يعقوب حرف دل توست.
من كه يك زمين زراعى بيشتر ندارم. پولى رو هم كه هر سال از فروش محصول به دست مى يارم. بخور و نميره ...
به على مى انديشى كه با چشمانى لبريز از شادى دستت را در دستش مى فشارد و مى گويد: فارغ التحصيل كه شدم و رفتم سر يك كار نون و آبدار، هم تو و هم بابا رو از اين بلاتكليفى در مى يارم ... لب به اعتراض مى گشايد كه اى بابا! مگه مى شه به اين زمين و خونه نقلى قانع بود، اگه يك كاره اى شدم مى برمتون شهر.
مى خواهى بگويى كه هم تو و هم يعقوب در آب و هواى روستا زندگى كرده ايد. با شير تازه دوشيده شده و نان از تنور در آمده ... اما نگاه بر غرور على مانع از آن مى شود كه كاخ آرزوهايش را با يك ضربه نابهنگام ويران كنى جوان است و پر از آرزو، لذا فقط به يك لبخند بى رنگ زمزمه مى كنى . ان شاءالله و على شادمان بوسه اى بر دستت مى زند.
يعقوب به آرامى نم چشمش را مى زدايد. ياعلى مى گويد و از جايش بر مى خيزد. نگاهش به آن سوى اتاق، جايى كه على نيمه جان به زمين چنگ زده است، كشيده مى شود. سرى تكان مى دهد و به سوى او مى رود و پتو را با احتياط كنار مى زند. على جان!! از على صدايى بلند نمى شود، فقط حركتى به خود مى دهد، در حالى كه مهر سكوت بر لب دارد. صورتت پر از اشك شده، تو به يعقوب نگاه مى كنى ، يعقوب به على ، و على ... حسرت نگاه آرام و مغرور على ، حرفهايش و لمس لبانش بر روى دستان آماس زده ات در دلت جوانه مى زند. با بغض به يعقوب مى نگرد ماتش برده و به على زل زده است. لحظه اى نمى گذرد كه از اتاق خارج مى شود، و تو مى مانى و على و تلويزيونى كه ديگر بارگاه امام رضا(ع) را در پهنه سينه اش ندارد. مبهوت از جايت بلند مى شوى .
پاهايت سخت حركت مى كند. شايد اگر مى توانستى به شانه على تكيه كنى اين چنين نبود، ياد او در ذهنت جارى مى شود: بايد برات يك صندلى چرخدار بخرم. نه ... اصلا چرا صندلى چرخدار ... خودم برات عصا مى شوم، هرجا كه بخواى مى برمت، هر جا ...
تو به على نگاه مى كنى ، و على به تو. شايد در تو آينده را مى بيند شايد هم تو برايش مدينه فاضله اى ! نه مادر، اول خودت سر و سامان بگير بعد به فكر من باش. نه مادر، اول تو! تبسمى بر لبان رنگ پريده ات جوانه مى زند: اين حرف حالا نه پس فردا كه چشمت افتاد به دختر مورد علاقه ات اين حرفها يادت مى ره، مى رى پشت اونو مى گيرى . على دلخور مى شود، غم عجيبى بر چهره اش سايه مى افكند. مى گويد: اين چه حرفيه كه مى زنى ؟ مگه مى شه فراموش كنم؟ محبت به مادر جاى خودش، عشق به زن جاى خودش. و بعد لبخندى لبانش را از هم مى گشايد.
خوشحال مى شوى نگاهش به تو آرامش مى دهد و حرفهايش برايت بوى صداقت دارد. هر دوتا تونو به آسمونها مى برم ... تو مى خندى و على بر پيشانى ات بوسه مى زند و مى گويد فقط برام دعا كن، فقط دعا چشمانش لبريز از اشك مى شود، به سرعت از كنارت بلند مى شود و از اتاق خارج مى گردد و تو را با دلى مملو از سؤال و يك دنيا اضطراب، تنها مى گذارد.
يعقوب را در تاريكى حياط، تنها مى يابى ، سكوت كرده، گويى حضور تو را حس نمى كند. شايد او هم مثل تو به على مى انديشد. به سكوت بيان كلامهاى محبت آميزش، گرماى دستانش و نگاه ... جلوتر كه مى روى يعقوب لب مى گشايد: باورت مى شه مولود ... على مون ... على ما كه اون قدر سالم بود، يك دفعه اين طورى از پا افتاد. با گريه مى گويى : نه! معلومه كه نه ! يعقوب ادامه مى دهد من هم نه، كى فكرش رو مى كرد. هيچ كس. على كه نباشه من هيچم. و يعقوب مى گويد: نمى دونم بدون او چطورى زندگيم رو سر كنم. على جگر گوشه هر دو مونه او صورتش را با دستان خود مى پوشاند. اشك صورتت را پوشانده و يأس قلبت را آتش مى زند، ياد آن روز در ذهنت زنده مى شود.
در آشپزخانه حياط نان مى پزى كه پسر همسايه فريادكنان خودش را به تو مى رساند: مولود خانمـعلى آقا جاى مغازه مش قاسم با يك ماشين ... بقيه حرفش را نمى شنوى . چادر به سر مى كنى و در يك دقيقه و شايد هم كمتر خودت را به مغازه مش قاسم مى رسانى . مردم جمع شده اند. خودت را به جمعيت مى زنى . على را كه مى بينى مى خواهى فرياد بزنى ، اما شرم آن چنان در تو ريشه دوانده كه ياراى اين كار را از تو مى گيرد. زمين از خون على قرمز است و او نيمه جان روى زمين. يعقوب هم مى آيد. يعقوب همسر تو.
لحظه اى بعد على روى دستهايى بلند مى شود و در صندلى ماشين جاى مى گيرد. مى خواهى تو هم با على و يعقوب بروى ، اما يعقوب مانع مى شود. به ناچار به خانه بر مى گردى و منتظر مى مانى يك ساعت، دو ساعت ... انتظار به سر نمى آيد. شب مى شود شب را تنها مى گذرانى تا صبح مى شود. وضو مى گيرى و نماز مى خوانى ، دعا مى كنى براى على ... ناگهان صداى در خانه مى آيد. در را باز مى كنى يعقوب را مى بينى خسته، سلامى مى كند و وارد حياط مى شود، داخل اتاق مى گردد و تو هم.
به عكس على چشم مى دوزد. بعد نگاهش را به تو معطوف مى كند: على خوب مى شه اما! ... هزاران اما در فكرت ريشه مى دواند:ـ اما چى ... دكترها در مورد سلامتى اش قطع اميد كردن، مى گن نُخاش آسيب ديده ـ گفتم مى برمش تهرون، گفتند بى فايده است. به عكس على زل مى زنى ، باز هم مى خندد، تو گريه مى كنى ، اما او همچنان لبخند به لب دارد.
تو و يعقوب در تاريكى حياط فرو رفته ايد، در آن حال، به چشمان يعقوب مى نگرى ، چشمانش نمناك است. فكرى دارى . نمى دانى به يعقوب بگويى يا نه! مدتى با خود كلنجار مى روى ، عاقبت مى گويى : مى خوام قالى ببافم. به نگاه متعجب يعقوب لبخند مى زنى و ادامه مى دهى : از فردا شروع مى كنم ... مى فروشيمش و با پولى كه به دست مى ياريم على رو مى بريم مشهد ... يعقوب نگاهت مى كند. برق تحسين را در چشمانش مى بينى . پشت دار قالى نشسته اى و قالى اى را كه قولش را به يعقوب داده بودى مى بافى . حضور كسى را در پشت سرت حس مى كنى . يعقوب است كه مى گويد: زياد به خودت فشار نيار! يعقوب كنارت روى دار مى نشيند.
دارى گل ياس روش مى اندازى ؟ آره ياس از همه بهتر يعقوب لبخندى به لب مى آورد: فردا شب تو مسجد دعاى توسله! تو نمى يايى ؟ فكر خود را به زبان مى آورى : نه مى خواهم قالى را تمام كنم. ناگهان ناله على را مى شنوى . هراسان خودت را به او مى رسانى . آب! يعقوب ليوانى آب مى آورد و به على مى دهد على نيمه جان جرعه اى آب مى نوشد و بعد سرش را روى بالش مى نهد.
چشمانش نيمه باز است و صورتش لاغر. بر مى گردى و با دنيايى اميد پشت دار مى نشينى . دستانت آخرين رج هاى قالى را بر دار مى بافند و تو خسته جان و اميد وار به كارت ادامه مى دهى . حالا ديگر گل ياس بر روى قالى به وضوح نمايان شده است. ياد على كه مى كنى نيروى مضاعف در خويش مى يابى . مى دانى كه امشب شب چهار شنبه است و يعقوب ... ناگهان دستانت بر دار قالى مى لرزاند و تو مى لرزى . وجود كسى را در اتاق حس مى كنى .
با خود مى گويى : جز من و على كه كسى اين جا نيست. هر چه بيشتر مى گذرد وجود آن كس برايت محسوس تر مى شود. كسى مى آيد، در تنهايى دل تو و على احساسى ناآشنا در وجودت رخنه مى كند و تو به قالى چشم مى دوزى و زير لب مى گويى : استغفرالله ربى و اتوب اليه. اما باز هم صداى پا را مى شنوى . ناگاه صداى ناله على ، تو را متوجه او مى كند. سر بر مى گردانى و على را مى بينى متحير، مات ... على به تو مى نگرد. متعجب مى لرزى و على هم ... در مقابل ديدگان متعجب تو، روى بستر نيم خيز مى شود، باز هم حيران و سرگردان. گويى در اين دنيا نيست، على در بستر مى نشيند، همان آرزويى كه تو داشتى و به خاطرش چه اشكهايى كه ريختى ... او كه ناى حرف زدن نداشت. اكنون به حرف مى آيد: مادر كجا رفت؟ مى ترسى . على مى نشيند و مى ايستد مثل گذشته ها ... چيزى نمانده كه از تعجب قالب تهى كند. على سراسيمه قدمى به پيش مى گذارد، او همچنان راه مى رود. كجا رفت؟ كجا رفت؟ مى پرسى : كى كجا رفت؟ جوابت را نمى دهد.
دوان دوان خودش را به حياط مى رساند، تو هم به دنبالش مى روى ، در حياط را مى گشايد و لحظه اى طولانى داخل كوچه را نگاه مى كند. بعد در را آهسته مى بندد، روى كه بر مى گرداند او را مى بينى كه اشك صورتش را خيس كرده، حيران به على مى نگرى .
على ، چون كودكى نا آرام، سرش را به ديوار مى زند و مى گريد. نواى دعاى توسل مسجد از بلندگو به گوش مى رسد ...
يا على بن موسى الرضا!
يابن رسول الله!
يا حجة الله على خلقه ...
يادت مى آيد كه يعقوب امشب در مسجد است.
با خود مى گويى : ديگر تا آمدن يعقوب چيزى نمانده ... مى دانى كه بايد سجده شكر به جاى آورى . على را به داخل اتاق مى برى ، اشك چشمانت را پاك مى كنى و پشت دار مى نشينى ، وقتى آخرين رج قالى را مى بافى ، يعقوب وارد اتاق مى گردد، على از جايش بلند مى شود و گريان در آغوش يعقوب فرو مى رود.
يعقوب آرام مى گيرد و على پر تپش، گويى عزيزى را از دست داده است. از روى دار به على و يعقوب مى نگرى ، على به سويت مى آيد به قالى ِ با گل ياس بافته شده چشم مى دوزد. تو به على نگاه مى كنى و على به قالى بردار. لحظه اى بعد على دستت را در دستش مى گيرد، و لبانش را با دستان تو تماس مى دهد و مى گويد: مادر! دستات بوى ياس مى ده، اما هيچ بويى دل انگيزتر از عطر وجود آقا و مولايى كه بر بالينم آمد و مرا از رنج و مرارت رهانيد نيست.
شادمان على را در آغوش مى گيرى ، دل تو و على با هم يكى شده.
السلام عليك يا على بن موسى الرضا(ع)!

نوشته خديجه اميرفخريان



نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:7  توسط محدثه 
| | لینک ثابت

قدمي از ميان نور

قدمى از ميان نور

شفايافته: راضيه يعقوبى
12 ساله ، اهل بروجرد
تاريخ شفا: خرداد 1368
بيمارى: سرطان
هى دخترها! برين تو! هوا سرده... سرما مى خورين!
پنجره اى باز مى شد. زنى لچك به سر، ميان قاب آن هويدا مى گرديد و همين حرف را مى زد. اما ما گوشمان هم بدهكار اين حرفها نبود. بى توجه دست در دست هم داده، دايره اى ساخته بوديم و سرود مى خوانديم، تن به خيسى باران سپرده بوديم و صداى شاديمان تمامى كوچه را پر كرده بود.
باران ميايد جرجر
پشت خونه هاجر
هاجر عروسى داره
دمب خروسى داره.
بارون كه شديدتر مى شد، لچ آب كه مى شديم هلهله كنان به همان خانه اى مى رفتيم كه زن لچك به سر از قاب پنجره اش ما را صدا زده بود. فرقى نمى كرد چه مادر من چه مادر ديگران چه خانه من، چه خانه ديگران.
زير كرسى يا كنار بخارى گرم، تنهاى خيس خود را مى خشكانديم و با چاى داغ پذيرايى مى شديم هميشه همين طور بود و هر روز كه باران مى باريد ما همين آش را داشتيم و همين كاسه. باران مى بارد دانه هاى ريز و درشت آن با ضرباتى هماهنگ به شيشه مى خورد، و قاطى با صداى يكنواخت ناودان آهنگ دل نوازى را مى سازد.
تنها و رنجو، روى تخت بيمارستان دراز كشيده ام، در نگاهم باران است و انديشه ام به دورها راه مى گيرد، به آن روزهاى شاد، بارانهاى تند بهارى و تن به خيسى آن سپردن، سرود خواندن هاى با هم و در بارن دويدن ها.
حالا چه مانده برايم از آن روزهاى خوب؟ جز خاطره اى گنگ و شبهى از همسن و سالانم كه حالا به حتم قد كشيده اند و بزرگ شده اند چقدر دلم برايشان تنگ شده است. چشمانم را روى هم مى گذارم و سعى مى كنم تا به ياد بياورم. سعى مى كنم تصوير يكى يكى شان را در ذهنم نقش كنم صداهايشان را مى شنوم. با آهنگ ناودان و باران سرود مى خوانند. چقدر شادند و رها:
بارون مياد جرجر
...
گوشهايم را تيز مى كنم سعى مى كنم تا صداها را بشناسم،
پشت خونه هاجر،
بارون مياد جرجر
...
صديقه است، طاهره، حكيمه، هما و من.
صداى دست زدنهايشان در گوشم مى پيچد، قاطى با صداى زنى كه صدايمان مى زند، هى دخترها! بياين تو، هوا سرده سرما مى خورين، هى راضيه! راضيه! صدا صداى مادرم است. چشمانم را باز مى كنم. هموست كه بالاى سرم نشسته و به صورتم خيره مانده، هنوز نخوابيدى ؟ نه مادر، دست مهربانش را روى پيشانى ام مى گذارد خم مى شود و صورتم را مى بوسد: امروز مرخصى ، دكتر مى گفت: حالت خيلى بهتر شده مى بريمت خونه بعد هم يه مسافرت، كجا؟ من مى پرسم و مادر لبخندى مى زند و مى گويد: دوست دارى كجا بريم؟ بى اختيار فرياد مى زنم: خب معلومه، مشهد ...
تمامى حواسم به او بود از خواب كه برخاست با تعجب و هراس به اين سو و آن سو نگريست، عرق بر سر و رويش نشسته بود مى لرزيد. دست بر طنابى را كه به گردن بسته بود كشيد. طناب باز شد. هراسان از جا برخاست. نگاهش بى هدف به هر سو چرخيد. مراكه ديد كمى آرامش يافت. لبخندى بر لبهايش نشست و خنديد. خنده اش، به هق هق گريه مبدل شد، جلو آمد و كنارم نشست: مادرم كجاست؟ او را به آغوش كشيدم و پرسيدم: شفا گرفتى ، نه؟ سرش را تكانى داد و گفت: خواب ديدم يه خواب عجيب.
هفت روز است كه دخيل بسته ام در طول اين مدت دو نفر شفا گرفته اند: يكى همان دختر و ديگرى زنى كه ديشب شفا گرفت، مى گفت سرطان دارد، مثل من اما شفا گرفت و رفت، او هم خواب ديده بود.
پس چرا امام به خواب من نمى آيد؟ اگر به خوابم بيايد دامنش را خواهم گرفت به پايش خواهم افتاد، به او خواهم گفت كه سرطان چه بلايى به سرم آورده است. يكى از كليه هايم را از كار انداخته و ديگرى را هم خراب كرده است.
به او خواهم گفت كه هر بار زير دستگاه تصفيه خون ( دياليز ) مى روم، چقدر زجر مى كشم مى ميرم و دوباره زنده مى شوم آرى به او خواهم گفت و با التماس خواهم خواست كه مرا هم شفا دهد.
دسته اى كبوتر در بالاى سرم اوج مى گيرند و در آن سوى گلدسته هاى حرم از نگاهم پنهان مى شوند. نسيمى ملايم وزيدن مى گيرد نگاهم به مادر مى افتد كه از سقاخانه برايم آب مى آورد در ظرفى كوچك و زيبا اما من كه تشنه نيستم. بگير، آب شفاست.
صداى كه بود؟ مادرم؟ اما او كه چيزى نگفت. فقط ظرف آب را جلوى رويم گرفت و در نگاهم خنديد. حتى لبهايش هم تكانى نخورد ظرف آب را از دستش گرفتم. بنوش آب شفاست. دوباره صدا آمد اين بار نزديكتر.
صداى مردى بود. رو چرخاندم نورى چشمانم را زد نور از آن سوى ضريح مى آمد، قدحى از ميان نور، آب به رويم پاشيد، يك بار، دوبار، چند بار، خيس خيس شدم مادر با تحيرتكانم مى داد.
هى راضيه! چه شده؟ بيدار شو دخترم، بيدار شدم. باز باران بود كه مى باريد و من خيس خيس شده بودم، مادرم پتويى را به دورم پيچيد، مرا بغل كرد و با خود به داخل حرم برد. چت شده بود راضيه؟ خواب مى ديدى ؟ ها مادر، خواب مى ديدم، يه خواب عجيب، چقدر دلم مى خواست بازهم بخوابم و خواب ببينم. باز آن دست نورانى از آن قدح نور برويم آب بپاشد. دوباره پلكهايم را روى هم مى گذارم و آرام زمزمه مى كنم كاش بيدارم نكرده بودى مادر! باران مياد جر جر پشت خونه هاجر هاجر عروسى داره دمب خروسى داده با هم هستيم همان هم بازى هاى قديمى. دست در دست هم داده، شاد مى خوانيم.
سرود باران، و باز هم پنجره اى باز مى شود و زنى لچك به سر ميان قاب آن هويدا مى گردد:
هى دخترها، بياين تو ...
صداى مادر است، چشمانم را باز مى كنم مادر رو به روى نگاهم ايستاده است همراه با تمامى هم بازيهاى قديمى ام زيارتت قبول راضيه! گلها را مى گيرم و به رويشان مى خندم مادر شاخه هاى گل را در گلدانى كنار پنجره مى چيند.
در بيرون باران مى بارد. برخورد دانه هاى باران بر شيشه پنجره، قاطى با صداى ناودان آهنگ زيبايى را ساخته است.

نوشته: حميدرضا سهيلى



نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 20:6  توسط محدثه 
| | لینک ثابت